تبليغاتX
غروب - مروارید های یخ زده
هر روز تماشاگر غروب غم انگیز آرزوهای هموطنانم هستم

مروارید های یخ زده

ملا مسجد از مرگ علی اصغر می خواند. همیشه وقتی ملا می خواند که چگونه تیر بر گلوی او فرود آمد و گلوی نازک او دریده شد.

کودکی را می بینم که در دامن یخ زده مادر بدنش از شدت سرما و تب می لرزد. این جا عراق نیست. هرات است. عراق در جنوب ایران است. و هرات در شرق ایران. آن زن عرب نیست . افغانی است. زن از گرما عرق نکرده است. یخ زده است. اشک هایش نیز وقتی سرازیر می شوند و بر دامنش می ریزند یخ می زنند. الماس های یخی. بر دامن کهنه و فرسوده زن افغانی. اخراج شده از ایران. سرزمین اسلام. منادی توحید. عدالت و اتحاد اسلامی.

زن کودکش را در بغل می گیرد. از گرمای بدن تب دار کودک گرم می شود. ولی او می لرزد . زن هم می لرزد. حتا قلبش می لرزد. مرد به این سو و آن سو می دود. چند نفری هم جمع شده اند. هر کسی چیزی می گوید. ولی صداها نامفهومند. همه می لرزند. در سرمای هرات. باز ااین چه شورش است که در خلق عالم است. چرا هرات امسال این چنین برف آمده است. چرا ایران چنان سرد بود. ؟ چرا این جمعیت چنان سرگردان و در مانده در این شهر یخ زده رها شده اند؟

کودک لرزه اش شدیدتر می شود. مادر باز در بغلش می گیرد. ولی لرزه او لرزه بر اندام مادر می اندازد. این لرزه بیش اندازه است. مادر محکم تر در بغل می گیرد. اشک می ریزد. آه می کشد. خدا می گوید. و حضرات و مقدسان را یاد می کند. اما لرزه بی امان بدن کودک باز زبانش را از اوراد و اذکار باز می دارد. نام کودک را می گیرد. این بار چنان نام او را بر زبان می راند که گویا یکی از انبیا و اولیا را نام می برد. گویا دعا میکند. گویا استغفار می کند. خدا را می خواند.

لرزه های کودک کم می شوند. کمتر لرزه می کند. و چند لحظه بعد آرام می شود. آرام و بدنش سنگین می شود. روی دست مادر. او این بار فریاد می زند. باز نام کودک را صدا می زند. گویا خدا را می خواند. با صدای بلند بارها صدا می زند. و کودک از دستش می افتد. دیگر بدن کودک داغ نیست. سرد است. سرد سرد.

دست مادر خالی است بر صورتش می کوبد. بر سینه اش می کوبد. مویش را می کند.

اطرافیان زن او را تسلی می دهند. جسد کودک را از او دور می کنند. شب است. جسد باید بماند. تا روز تا روشنایی. تا زمانی که بدانند باید در کجا به خاک بسپارند.

چهره کودک را می خواهند بپوشانند. چهره اش چقدر سفید شده است. چقدر روشن است. اما آخرین اشک ها. بر دور چشم هایش یخ زده اند. مرواریدهای یخ زده بر گونه های کودک افغان. حاصل سالها هجرت و کار شاقه پدر. و سیاست های های اسلام ناب محمدی حکومت ایران و جنگهای حق طلبانه مردم افغانستان.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 2:0  توسط محمد رضا هویدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
آنان که صبحگاهان در خوابند، طلوع خورشید را نمی بینند اما غروب آن را همگان شاهد هستند.
غروب تداعی گر سیاهی, سکوت, مرگ و جاودانگی است و این سرنوشت ماست.

نوشته های پیشین
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
پیوندها
ساعت 13 (عیسی مسیح)
نسل نو
زاویه
ملا قلم (طنز)
نشانه
کانون وبلاگ نویسان افغانستان
شکریه عرفانی
بیر و بار
ذهن بیگانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

عضو جستجوگر وبلاگهای فارسی زبان